گام بعدی امریکا علیه ایران چیست؟

مجید رجبی
مجید رجبی
@punisher346
· 06 شهریور 1405 · 17 دقیقه مطالعه · 35 بازدید

بیست‌وسه روز از آخرین حمله‌ی آمریکا به خاک ایران سپری شده است. محاصره‌ی دریایی همچنان برقرار است، تنگه‌ی هرمز مسدود مانده، ایران در پی مذاکره است و آمریکا در پی گشودن تنگه. در این میان، غباری از اخبار درهم و پراکنده فضای ذهنی مردم ایران را فراگرفته و مانع از پاسخ به این پرسش اساسی شده است که فرجام این وضعیت چیست و آیا جنگی دیگر در پیش است؟

من به‌عنوان پژوهشگر مسائل نظامی، طی پنج سال رصد و بررسی چند جنگ بزرگ جهان، به این نتیجه‌ی تجربی رسیده‌ام که برای تشخیص احتمال وقوع یا عدم وقوع جنگ، نباید به گفتار سیاستمداران یک کشور توجه کرد؛ باید عملکرد نظامی آن کشور را مبنای داوری قرار داد.

اکنون برای پاسخ به این پرسش که آیا آمریکا بار دیگر حمله خواهد کرد یا خیر، باید به مهم‌ترین عملکرد نظامی آمریکا در روزهای اخیر نگریست؛ عملکردی که در ظاهر برنامه‌ای متعارف و نظامی به‌نظر می‌رسد، اما در باطن متضمن پیامی بسیار مهم و مخاطره‌آمیز برای ایران است.

طی روزهای اخیر، ناوگروه هواپیمابر جورج واشینگتن که چند هفته پیش از ژاپن حرکت کرده بود، وارد منطقه‌ی مسئولیت سنتکام شد و به گزارش فرماندهی مرکزی ارتش آمریکا، در دریای عرب، جنوب ایران، موضع گرفت.

ناوگروه واشینگتن جایگزین ناوگروه هواپیمابر آبراهام لینکلن شده است؛ ناوگروهی که تمام رکوردهای دریانوردی اخیر نیروی دریایی ارتش آمریکا را جابه‌جا کرده و به‌همین دلیل در وضعیت بحرانی قرار داشت.

ناوگروه هواپیمابر لینکلن، اصلی‌ترین نیروی مهاجم علیه ایران در جریان جنگ چهل‌روزه بود. موشک‌های تاماهاک شلیک‌شده از ناوشکن‌های این ناوگروه و جنگنده‌های به‌پروازدرآمده از ناو هواپیمابر لینکلن، اصلی‌ترین عامل کشتار مردم ایران و نابودی زیرساخت‌های نظامی و شهری کشور بوده و هستند. هرچند پس از پایان جنگ، ناوگروه جورج بوش به لینکلن ملحق شد، اما بار اصلی جنگ یکسره بر دوش لینکلن بود. براساس گزارش‌های منتشرشده، ناوگروه لینکلن که حدود دو ماه پیش از آغاز جنگ به‌سوی ایران رهسپار شده بود، با گذشت نُه ماه از عملیات دریایی خود، به رکورد ۲۷۲ روز دریانوردی دست یافت. در طول این ۲۷۲ روز، لینکلن تنها دو بار، در عمان و گوام، پهلو گرفته بود. در واقع، رکورد ناوگروه لینکلن در طولانی‌ترین زمان دریانوردی نیست، بلکه در کمترین پهلوگیری در زمان دریانوردی است. برای نمونه، رکورد بیشترین زمان دریانوردی متعلق به ناوگروه هواپیمابر جرالد فورد و معادل یازده ماه است؛ اما فورد در طول این یازده ماه، هر ۳۶ روز یک‌بار پهلو می‌گرفت تا خدمه استراحت کنند، تعمیرات سبک انجام شود و ذخایر غذا و تسلیحات تأمین گردد؛ نعمتی که لینکلن از آن بی‌بهره مانده بود. بی‌بهره مانده بود، زیرا یک ناو هواپیمابر اتمی برای سوخت پیشران خود تقریباً از جهان خارج بی‌نیاز است، اما برای تأمین تجهیزات و غذای خدمه کاملاً وابسته است. به اعتراف نیویورک‌تایمز، آمریکا در جریان جنگ چهل‌روزه و نبرد هفده‌روزه‌ی تنگه‌ی هرمز، با حملات موشکی و پهپادی ایران روبه‌رو شد و این حملات اصلی‌ترین مقر پشتیبانی ناوگروه لینکلن، یعنی پایگاه عظیم ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریکا را تقریباً از کار انداخت. این وضعیت سبب شد لینکلن برای تأمین مایحتاج روزانه‌ی حدود پنج‌هزار خدمه‌ی خود، به پایگاه‌های تدارکاتی دورافتاده‌تری مانند فیلیپین وابسته شود که از حیث مسافت و زمان بسیار فاصله داشتند. این فاصله‌ی زیاد به کاهش جدی منابع غذایی خدمه، افت کیفیت آب شرب و اختلال در سامانه‌ی فاضلاب ناو، به‌دلیل کمبود تجهیزات و فقدان سرویس‌های دوره‌ای، انجامید. از سوی دیگر، بار اصلی حمله به ایران و اجرای محاصره‌ی دریایی نیز تا ماه‌ها فقط بر دوش لینکلن بود. البته در ابتدای جنگ، ناوگروه جرالد فورد به یاری لینکلن آمد، اما بروز یک آتش‌سوزی مشکوکِ سی‌ساعته در بخش رخت‌شوی‌خانه‌ی فورد، بازگشت آن به آمریکا را برای تعمیر خسارات گسترده‌ی ناشی از این آتش‌سوزی در پی داشت و عملاً لینکلن تنها ماند. این وضعیت به بروز یک بحران انسانی و سیاسی در آمریکا انجامید؛ بحرانی که با تلاش چند ملوان و خدمه‌ی ناوگروه لینکلن برای فرار و خودکشی، از طریق پریدن از عرشه، ابعاد جدی‌تری یافت. در این بستر، انتقاد خانواده‌های کارکنان ناوگروه لینکلن از پنتاگن و کاخ سفید شدت گرفت، وضعیت لینکلن و خدمه‌اش به تیتر اصلی رسانه‌های آمریکا بدل شد، نیروی دریایی آمریکا تحت فشار قرار گرفت و پرسش اصلی خبرنگاران از ترامپ، وضعیت پنج‌هزار خدمه‌ی لینکلنِ گرفتار در جنگ ایران بود. همه‌ی این‌ها درست در آستانه‌ی انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره‌ی آمریکا رقم می‌خورد؛ انتخاباتی که نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد چندان به سود جمهوری‌خواهان و شخص ترامپ نخواهد بود. ترامپ اعتراف کرده است که اگر کنگره به دست دموکرات‌ها بیفتد، استیضاح خواهد شد. در نتیجه، پنتاگن ناگزیر از اتخاذ تصمیمی دشوار و مخاطره‌آمیز شد و آن، فراخواندن ناوگروه هواپیمابر لینکلن به وطن بود. این تصمیم مخاطره‌آمیز است، زیرا آمریکا ناگزیر شد لینکلن را با ناوگروه هواپیمابر دیگری جایگزین کند: ناوگروه هواپیمابر جورج واشینگتن. واشینگتن تنها ناو هواپیمابر اتمی آمریکا است که همواره در خارج از کشور و در ژاپن مستقر است و مأموریتش ایجاد بازدارندگی در برابر چین و کره‌ی شمالی است. با ورود واشینگتن به خاورمیانه، فرماندهی ایندوپاسفیک ارتش آمریکا هیچ ناوگروه هواپیمابر مؤثری برای مقابله با پکن و پیونگ‌یانگ در اختیار ندارد و این یعنی آمریکا تنها برگ بازی خود در شرق آسیا را در خاورمیانه و علیه ایران به میدان آورده است.

در حال حاضر نیز ناوگروه واشینگتن در کنار ناوگروه جورج بوش در اطراف ایران مستقر است؛ استقراری که اصلی‌ترین بهانه‌ی آن، حفظ محاصره‌ی دریایی علیه ایران است. اما به‌عنوان پژوهشگر مسائل نظامی، این پرسش برایم مطرح شد که آیا حضور هم‌زمان دو ناوگروه هواپیمابر اتمی، با مجموعاً حدود ۱۳۵ هواگرد که حدود ۹۵ فروند از آن‌ها را جنگنده‌های ضربتی اف-۱۸ و جنگنده‌های رادارگریز اف-۳۵ تشکیل می‌دهند، برای تداوم محاصره‌ی دریایی ایران ضروری است؟

برای پاسخ به این پرسش، باید به وضعیت کنونی تنگه نگریست. در حال حاضر، تنگه‌ی هرمز عملاً مسدود شده است و روزانه، در بهترین حالت، تنها ۱۰ کشتی تجاری یا نفتکش از آن عبور می‌کنند؛ حال‌آنکه پیش از جنگ، به‌طور متوسط دست‌کم ۱۴۰ کشتی و نفتکش در روز از این تنگه عبور می‌کرد. آمریکا نیز برای تداوم محاصره‌ی دریایی علیه ایران و ممانعت از تردد کشتی از بنادر ایران و به مقصد آن‌ها، دو اقدام عمده انجام می‌دهد که شامل اخطار از طریق بی‌سیم و در صورت عدم تمکین، عملیات هلی‌برن و ربودن کشتی، یا حمله‌ی سبک به کشتی و صرفاً ازکارانداختن آن است. براساس گزارش‌های سنتکام، بیشترین حجم اقدام نیز مربوط به اخطار از طریق بی‌سیم بوده است.

با ملاحظه‌ی این وضعیت و با توجه به تاکتیک‌های نظامی، برای تداوم این شرایط، حضور ناوگروه هواپیمابر اتمی بوش در کنار ناوگروه آبی‌خاکی باکسر، که از مدت‌ها پیش در منطقه حضور دارد، کافی و حتی تا حدی بیش از حد نیاز است. رصد و پایش آب‌ها و بنادر ایران و حتی آب‌های بین‌المللی به‌منظور شناسایی کشتی‌هایی با مبدأ یا مقصد ایران را هواپیماهای گشت دریایی پوسایدون، پهپادهای ام‌کیو-۹ و حتی بالگردهای آپاچی آمریکا، که در پایگاه‌های زمینی منطقه حضور دارند، انجام می‌دهند. برای شلیک به کشتی‌های ایرانی در حال تلاش برای گریز از محاصره نیز می‌توان از ناوهای محافظ ناوگروه باکسر و حتی بوش بهره گرفت و برای عملیات هلی‌برن و تصرف کشتی نیز می‌توان از نیروهای لشکر یازدهم تفنگداران دریایی آمریکا، مستقر در ناوگروه باکسر، استفاده کرد. یگان‌های هوایی ناوگروه بوش نیز می‌توانند از کل این عملیات پشتیبانی هوایی کنند و حتی در صورت ضرورت و در مواقعی که ایران دست به واکنش نظامی بزند، به پایگاه‌های ساحلی ایران حمله کنند. چنان‌که پیداست، در عمل حضور باکسر و بوش برای تداوم محاصره‌ی دریایی کافی است. در نگاهی کلی و براساس تاکتیک نظامی ارتش آمریکا، کف نیاز عملیاتی برای حفظ محاصره‌ی دریایی علیه ایران شامل ناو هواپیمابر بوش، ناو آبی‌خاکی باکسر، حدود ۱۰ تا ۱۲ ناو رزمی و سه هواگرد گشت دریایی است. در واقع، ناوگروه هواپیمابر بوش چتر می‌سازد و ناوشکن‌های این ناوگروه به‌همراه ناوگروه باکسر تور را می‌گسترانند.

در این وضعیت، ابداً نیازی به حضور ناوگروه هواپیمابر دومی همچون جورج واشینگتن برای تداوم روند محاصره‌ی دریایی نیست. اما اکنون شاهدیم آمریکا خطری راهبردی را به جان خریده و تنها ناوگان بازدارنده‌ی خود در برابر چینِ تشنه‌ی تایوان و کره‌ی شمالی سرکش را به‌سوی ایران گسیل کرده است.

با این حال، در برآوردهایی که انجام داده‌ام، چند سناریو وجود دارد که براساس آن‌ها نه‌تنها حضور ناوگروه واشینگتن توجیه می‌شود، بلکه ضروری نیز می‌نماید.

۱. نخستین سناریو همان است که در جریان نبرد هرمز با آن روبه‌رو بودیم؛ حفظ محاصره در کنار حمله به ایران و نواحی جنوبی آن. در جریان نبرد هرمز با همان ترکیبی روبه‌رو بودیم که اکنون نیز برقرار است. یعنی ترکیب دو ناو هواپیمابر اتمی و ناوگروه آبی‌خاکی باکسر که هم‌زمان هم محاصره‌ی دریایی و جلوگیری از ورود و خروج کشتی تجاری به مقصد ایران را هدایت می‌کردند و هم در پاسخ به حملات ایران به کشتی‌های تجاری متخلف، جنوب ایران را با جنگنده‌های مستقر بر ناوهای اتمی بمباران می‌کردند. از نظر کاخ سفید، همین روش است که می‌تواند توان تاب‌آوری اقتصادی و نظامی ایران را به زانو درآورد و تهران را پای میز مذاکره بکشاند؛ روشی که پیش‌تر نیز نتیجه داد و در پایان هفده روز از نبرد هرمز و بمباران جنوب ایران، دولت پزشکیان پای میز مذاکره درباره‌ی تنگه‌ی هرمز با عمان نشست. البته روند مذاکره برای واگذاری حاکمیت ایران بر هرمز و گشودن آن به نفع آمریکا، با سیاست‌ورزی رهبر سوم ایران و ممانعت از سازش با آمریکا متوقف شد. این توقف و اقدامات بعدی دولت ترامپ، ما را به‌سوی وضعیت دوم سوق می‌دهد.

۲. طی چند روز اخیر، ترامپ از آغاز تحریم‌ها و محدودیت‌های اقتصادی گسترده علیه ایران سخن گفته است. وزارت خزانه‌داری آمریکا از آغاز «عملیات طرد اقتصادی ایران» خبر داده است. براساس این عملیات، زیرساخت‌ها و منابع مالی و نفتی، زیرساخت‌های ارز دیجیتال، کشتیرانی و نظام بانکی ایران در سراسر جهان هدف تحریم‌های بی‌سابقه قرار می‌گیرد و هر کشوری که در این حوزه‌ها با ایران همکاری کند نیز تحریم خواهد شد.

هم‌زمان با این تحریم‌ها، شاهد افزایش چشمگیر توجه مقامات آمریکا به وضعیت اقتصادی ایران هستیم. ترامپ درباره‌ی افزایش قیمت بنزین در ایران سخن می‌گوید و وزیر خزانه‌داری آمریکا، با استناد به اظهارات رئیس‌کل بانک مرکزی ایران، از کاهش شدید درآمد نفتی و غیرنفتی کشور و افت بی‌سابقه‌ی نرخ برابری ریال در برابر دلار سخن می‌گوید. در واقع، به‌نظر می‌رسد آمریکا در حال تلاش برای بهره‌گیری از ابزار محاصره‌ی دریایی و فلج‌ساختن اقتصاد ایران به‌منظور کشاندن تهران به پای میز مذاکره است. البته واشنگتن در این مسیر تنها نیست و دولت پزشکیان نیز به یاری ترامپ آمده است؛ کمکی که در تلاش دولت برای افزایش قیمت بنزین به ۸۷ هزار تومان، ناتوانی بانک مرکزی در مهار قیمت دلار و رسیدن هر دلار به ۲۰۰ هزار تومان، و رهاکردن تورم و معیشت مردم، نمونه‌هایی کوچک از آن به‌شمار می‌رود.

در این سناریو، ناوگروه هواپیمابر واشینگتن نقش ابزار جنگ روانی را ایفا می‌کند؛ ابزاری که می‌کوشد به دولتمردان و تصمیم‌گیران ایران بقبولاند که آمریکا بر خواسته‌های خود استوار ایستاده و قصد عقب‌نشینی ندارد.

با گذشت حدود بیست روز از پایان موقت نبرد هرمز و در شرایطی که ترامپ تهدید کرده بود در برابر هر کشتی‌ای که در هرمز یا باب‌المندب هدف قرار گیرد، یک پل و یک نیروگاه در ایران بمباران خواهد شد، یازده کشتی از سوی ایران هدف قرار گرفته و آمریکا واکنشی نشان نداده است. در این وضعیت، اگر ایران شاهد خروج ناوگروه هواپیمابر لینکلن از منطقه نیز می‌بود، این پیام به تهران مخابره می‌شد که آمریکا در حال عقب‌نشینی بی‌سر و صدا است و در نتیجه به تهدیدهای اقتصادی ترامپ وقعی نمی‌نهاد و تمام تلاش‌های کاخ سفید برای امتیازگیری از ایران بی‌نتیجه می‌ماند. پس لازم بود برای جلوگیری از شکل‌گیری چنین باوری در میان مسئولان ایرانی، گران‌بهاترین ابزار مقابله‌ی آمریکا با چین به خاورمیانه بیاید تا ترامپ در آستانه‌ی انتخابات حیاتی میان‌دوره‌ای کنگره دستاوردی داشته باشد.

۳. اما می‌توان سناریوی سومی را نیز متصور شد که تلفیقی از دو سناریوی نخست است. پیش از بیان این سناریو باید به اظهارات کاتس، وزیر جنگ اسراییل در زمان جنگ چهل‌روزه، اشاره کرد. کاتس در مصاحبه‌ای افشا کرد که زمان اصلی برای آغاز جنگ، اردیبهشت‌ماه برنامه‌ریزی شده بود، اما وقایع دی‌ماه سبب شد این حمله زودتر اجرا شود. این گفته نشان می‌دهد آمریکا و اسراییل به‌دنبال وضعیتی بودند که در آن، حمله به ایران با نوعی ناآرامی و شورش گسترده در داخل هم‌زمان باشد؛ شرایطی مانند لیبی که طی آن آشوب‌ها و درگیری مسلحانه در داخل، با حمله‌ی هوایی ناتو به این کشور همراه شد و سرانجام به سقوط دولت لیبی انجامید. اکنون نیز می‌توان تحلیل کرد که واشنگتن و تل‌آویو در پی بازسازی این وضعیت هستند و تنها به یک شورش مسلحانه‌ی گسترده در داخل ایران نیاز دارند؛ شورشی که بهترین کاتالیزگر آن، مانند وقایع دی‌ماه، ایجاد وضعیت اقتصادی بغرنج برای مردم ایران است تا بستر برای حضور عوامل داخلی موساد در خیابان و ایجاد درگیری مسلحانه‌ی گسترده‌ی داخلی فراهم شود؛ درگیری‌ای که در سایه‌ی حملات هوایی گسترده‌ی جنگنده‌های ناوگروه بوش و واشینگتن می‌تواند ایران را به زانو درآورد.

پس براساس این سه سناریو می‌توان دریافت که چرا آمریکا خطر راهبردی بی‌دفاع‌گذاشتن متحدان خود در شرق آسیا در برابر چین را به جان خریده است تا یک‌بار برای همیشه با آنچه «مشکلی به نام جمهوری اسلامی ایران» می‌خواند مقابله کند. بر این اساس، محتمل‌ترین گزینه‌ها، سناریوهای دوم و سوم هستند که با قدرت از سوی دولت ترامپ و دولت پزشکیان در حال اجرایند و متأسفانه از آینده‌ای مخاطره‌آمیز برای ایران و ایرانیان حکایت دارند.

به این مقاله چه واکنشی داری؟
35 بازدید

اگر این مقاله برات مفید بود، از نویسنده حمایت کن

کامنت‌ها
برای ثبت کامنت وارد شوید.
مجید رجبی
مجید رجبی
@punisher346
3 دنبال‌کننده
48 مقاله
ورود برای دنبال کردن مشاهده پروفایل
برچسب‌ها
اشتراک‌گذاری