هر کجا نیست کسی، آنطرف میز، منام
خسته و غمزده با خویش گلاویز، منام
هرچه افتاده کناری و نفهمیده کسی
هیچکس هم پی آن نیست، همانچیز منام
خسته، خلقی پی ما میل ترحم دارند
شوم، شوریده، حزین، گریهی یکریز منام
هرکه در من وطنی داشته، شد خانهخراب
شهر ویران شده از غارت چنگیز منام
به تن سرد من اینگونه که داغ تو نشست
شاه قاجار تو، مشروطهی تبریز منام
اول قصّهی سهراب، خوشایند، تویی...
آخر قصّه ولی، تلخ و غمانگیز منام
دل و دین، هوش و هوس، هرچه که بردی بشمار
به خیال چه نشستی؟ ته پاییز منام
بعد یک عمر اگر حال مرا میپرسی
خندهی زورکیِ از گله لبریز، منام
سجاد شهیدی